رد پا برهنه ها

خرید بک لینک

به نام خدای شهیدان

نام کتاب : رد پابرهنه ها

خاطرات مرتضی نادرمحمدی معاون گردان تخریب لشگر 32 انصارالحسین ( ع )

نگارش : حمید حسام

مصاحبه : حمیدحسام ، جمشید طالبی

ویراستار : رضانعیمیان

نوبت چاپ : اول / 95

شمارگان : 1000 نسخه

مقدمه نگارنده :

اشتیاق دل بود یاوسوسه قلبم ؛ نمی دانم

اسم جبهه و جنگ که میآمد ، قلبم بهانه دیروز را می گرفت و با کلمات به سمت شهدا پل می زد . تا این کهروزی از حاج مهدی کیانی – یکی از سه فرمانده لشکر انصارالحسین – خواستم از شهیدیپر آوازه خاطره ای برای دیباچه یکی از کتاب هایم بگوید . در پاسخ به درخواستم گفت: « اگرمی خواهی الگو به جامعه معرفی کنی ، خاطرات کسی را بنویس که مثل شهداست .پای آرمان های شان ایستاده و گمنام زندگی می کند.»

پرسیدم : مثلا کی ؟

گفت : مرتضی نادرمحمدی

کارگروه سرود مسجد ،حسابی گل کرده بود ، و من کهخ به لطف خدا و آموزش بزرگان ، تک خوان گروه شده بودم، برای خواندن سرود به مسجدی به نام مسجد مظاهری دعوت شدم. اما این بار قبل خواندنسرود و مدیحه ، شهربانی ملایر جلوی مان را گرفت و گفت : « چون مجوز ندارید این کارغیر قانونی و خلاف امر حکومتی است .» همان اول وقت اولین سوال همراه با اعتراض ازذهنم به زبان آمد که « مگر خواندن شعر و مدیحه در وصف امام زمان ( عج ) ، مجوز میخواهد ؟! »

فتح علی مومنی صحبتمی کرد من کیف می کردم و لذت می بردم وقتی می گفت : « یک عمر از کودکی ، حسین حسینگفتید و سینه زدید و از خدا خواستید روزی برسد که « هل من ناصر ینصرونی » . امامحسین ( ع ) را لبیک بگویید. امروز همان روز است .

پس از یک دوره آموزشفشرده اما سنگین ، برای اعزام به جبهه سرپل ذهاب آماده شدیم . ساکم را در خانهآماده می کردم که مادرم با کنجکاوی ساک را باز کرد و پرسید « کجا ؟! »

گفتم : « به امید خداجبهه »

پرسید : « مگر پدرتنگفت که تو کوچک هستی و زیر دست و پا می مانی ؟! »

گفتم :« به هر قیمتمی روم » .

و برای این که حرفمرا به کرسی بنشانم . چند روز لب به غذا نزدم و پیش پدر و مادرم صبحانه یا نهار وشام نخوردم و به اصطلاح رفتم توی « لک » مادرم زودتر از پدرم نرم شد و با لهجهشیرین ملایری که داشت ، گفت : « م َ تُو نما خوای بَری . جبهه ، م َ می وَرمت توفقط اِو نِونت بُخُر . »

تا حدی آرام شدم امّاپدرم همچنان می گفت : « تو بچه ای . »

روز موعود ، مادرمصبح زود بیدارم کرد . ساک را آماده و پُر کرده بود از قرآن و مفاتیح تا لباس وکشمش و مویز و برگه زردآلو و خاکشیر و گفت : « برو خدا پشت و پناهت .»

پا مرغی رفتن تانزدیکی اذان صبح ، اشک خیلی ها را در می آورد . اما چون نمی خواستند از لیست آموزشحذف شوند ، به روی خودشان نمی آوردند و خشم شبانه را تحمل می کردند.

صبح که می شد ، هنوزخستگی شب از تن بیرون نشده ، در میدان صبحگاه به خط می شدیم . مربی ، غاری را دردل کوه نشان می داد و می گفت : سه سوته باید خودتان را به غار برسانید و از داخلغار شب ها لانه کبوتران است ، پر بیاورید.

فاصله تا غار حدودپانصد متر بود . سوت اول زده می شد ؛ بچه ها گروه گروه می دویدند و نفس زنان ، باپر کبوتر بر می گشتند و تحویل مربی می دادند.

گفتم اگر به واحدتخریب معرفی شدم می مانم واِلّا به جای دیگری می روم که رنگ و بوی تخریب داشتهباشد.

آقای قزل از همانروزهای نخست آشنایی به علاقه من به کار تخریب واقف بود خیلی زود پذیرفت و دورهمربی گری تخریب گذراندم و رسما" مربی تخریب نیروهای آموزشی شدم ، درست مثلآقا مجید یوسفی ، و جواد آقا قزل .

بچه ها که مقابلمیدان مین آرایش گرفتند ، گفتم : « این میدان مین یک میدان مین واقعی است و شما درتاریکی شب فقط با حس لامسه خود می توانید بفهمید که روبرو یا چپ و راست تان چیست ،وقتی آستین بالا می زنید ، دست به سیم خارداری می خورد که در تاریکی مطلق دیده نمیشود . این حس لامسه شماست که کمک می کند به جای چشم ، سیم تله را ببینید و حس کند. شما اگر به مینی برخورد کردید باید بفهمید که چه نوع مینی است ؟ چه چیزی دور آناست ، آیا تله شده یا نه ؟ و اگر دشمن بهسمت شما شلیک می کند ، شما باید کار خودتان را بکنید . در شعاع نور تیرها وانفجارها باید معبر بزنید تا گردان پشت سر شما ، کُپ نکند. »

یکی از آن ها ، احمدفراهانی بود که می گفت : « مرتضی ، من هر بار که زیر خورشیدی می روم . عالم کودکیام برمی گردم و خودم را در هیئت عزاداری می بینم . آن ایام در ایام تاسوعا به یادقمر بنی هاشم زیر علم های کوچک می رفتم و الان هم با همان نیت این کار را می کنم .»

زیر نور مهتاب نگرانیرا در صورت بهادری دیدم . با نگرانی گفت : به غیر از شما هیچ کسی نیست. فقط شما درمنطقه هستید . اگر دیر بجنبید عراقی ها با تانک از روی بچه های نجف عبور می کنند وبه فاو می رسند . » یادم آمد که عین ماجرا قبل از عید و در گرماگرم عملیات والفجر8 در جاده فاو – ام القصر اتفاق افتاده بود. و از آن جا بود که کار بچه های تخریبدر چشم و دل قرارگاه گل کرد. گفتم : « چشم ، همین الان راه می افتیم . »

کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان...

ما را در سایت کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 18:06

صفحه بندی